

معلمهای نادان رویت پذیری و آگاهسازی امر تروماتیک
درباره این مورد
زمستان بود. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. روز فسرده و شتابان رو به تمام میرفت. غروب، سرخی سرد خود را بر در و دیوار کوچههای شهر میپاشید. رنگ اندوه طرح هر لحظه در ره بود. تکچراغ کوچه رمقی نداشت، سر در تو داشت و با فروغی افسرده و کمرنگ، گمشده در ظلمت برف کجبار زمستانی. از سقف سرخگون بیروزن آسمان جز غم نمیبارید. باد چونان آمری مامور و ناپیدا، بس پریشان حکمها میراند مجنونوار. نگه جز پیش پا را نمیتوانست دید. نفس گرمگاه سینه برون میآمد، ابر تاریکی میشد، و چو دیوار در پیش چشم میایستاد. کوچه هم خسته، لببسته و نفس بشکسته بود. سکوت بود و سکوت...
9,900 تومان


